روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: من می شناختم اورا نام تورا همیشه به لب داشت حــــــــــــــــــتـــــــــــــــــی در حال احتضار آن دلشكسته عاشقِ بی نام و بی نشان آن مرد بی قرار روزی اگرسراغ من آمد به او بگو: هر روزپای پنجره غمگین نشسته بود و گفتگو نمی كرد جز با درخت سرو در باغ كوچك همسایه، شبها به كارگاه خیال خویش تصویری از بلندای اندام می كشید و در تصورش تصویر تو بلند ترین سرو باغ را تحقیر كرده بود روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: اوپاك زیست پاك تر از چشمه های نور )) همچون زلال اشك یا چون زلال قطره باران به نوبهار آن كوه استقامت آن كوه استوار وقتی به یاد روی تو می بود می گریست :روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو او آرزوی دیدن رویت را حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت )) اما برای دیدن تو چشم خویش را آن در سرشگ غوطه ور آن چشم پاك را پنداشت _ آلوده است ئ لایق دیدار یار نیست :روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو آن لحظه ای كه دیده برای همیشه بست آن نام خوب بر لب لرزان او نشست شاید .....روزی اگر چه؟ او؟ ،نه ....آه .نمی آید
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 15:11 توسط مریم |

