روز صحرا شد و هر دلشده یاری دارد
هر دلی عشقی و هر عشق بهاری دارد
جز دل ما که غم هجر نگاری دارد
دل که آیینه شاهیست غباری دارد
از خدا می طلبم صحبت روشن رایی
دست در گردن آن . گردن مینا در دست
بوسه بشکست بدان عهد همه خلق شکست
پاسخ پند کسان داد چه هشیارو چه مست
سخن از غیر مگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام میم نیست به کس پروایی
مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم
وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم
نغمه بلبل شیراز نرفت است زیادم
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی؟
کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان
نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان
حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان
این توانم که بیایم سر کویت به گدایی
نوشته ای از B
+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 2:15 توسط مریم |
