
روز صحرا شد و هر دلشده یاری دارد
هر دلی عشقی و هر عشق بهاری دارد
جز دل ما که غم هجر نگاری دارد
دل که آیینه شاهیست غباری دارد
از خدا می طلبم صحبت روشن رایی
دست در گردن آن . گردن مینا در دست
بوسه بشکست بدان عهد همه خلق شکست
پاسخ پند کسان داد چه هشیارو چه مست
سخن از غیر مگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام میم نیست به کس پروایی
مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم
وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم
نغمه بلبل شیراز نرفت است زیادم
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی؟
کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان
نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان
حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان
این توانم که بیایم سر کویت به گدایی
نوشته ای از B
بيا با هم بخوانيم
شكوه لحظهها را
بيا با هم ببينيم
سكوت ياسها را
بيا باهم بخنديم
وفاي بيوفا را
بيا با هم بگرييم
شكست لالهها را
بيا با هم بلرزيم
شروع بادها را
بيا با هم بسازيم
تمام سازها را
بيا با هم بغريم
تمام دردها را
بيا با هم هميشه
به هم عاشق بمانيم
بيا به حرمت عشق
من و تو ، ما بمانيم
چرا كه بيتو من هم
نگاهي سرد دارم
دلي پر درد دارم
بيا باهم بمانيم

ای رفته از برم . یکروز پرسکوت برخاست بانگ زنگ٬ ناگاه در گشودم و دیدم نگاه تو چون قطره شراب در نگاه من چکید .
و از ماه روی تو مهتاب ریخت در دل معشوقه پرورم . دیدم ستاره لطف خدا در برابرم
لرزیدم از شگفتی بیگاه آمدن٬ زیرا به هیــچ روی در باورم نبود تو باز آیی از درم.
در جامه ای سپید تر از نور مهتاب با چهره ای گشاده تر از روی آفتاب
از در درآمدی٬
روی لبان مخملیت خنده ای شکفت٬ گفتم به خویشتن کامی که خواستم ز خدا شد میسرم
پر شد فضای خانه ام ز عطر زلف تو
نرم و سبک به حالت پروانه ای سپید با ناز بی شمار نشستی کنار من.
دست تو روی دست عطشناک من خزید . گفتی که مهر خویشتن از من بریده ای ؟؟
گفتم که ای پری:
گر برکنم دل از تو بردارم از تو مهر آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم
آنگاه با نیاز در انتظار بوسه گرم لبان من ٬ بستی دو چشم خویش
لبهای ما به شوق و تمنا به هم رسید شکر شراب بوسه تو بر لبم چکید
اشک امید بر سر مژگان ما نشست خون نشاط در رگ لبهای ما دوید
لبها به کار بوسه.زبان مانده از سخن بستی لبم به بوسه که دم بر نیاورم
نا گاه با شتاب بر خاستی چو شاخه نیلوفری سپید ٬ نوشین لبت ز بوسه بسیار سیر شد و آندم که می چکید نیاز از نگاه من بر ساعت شتابگرت دیده دوختی
گفتی که دیر شد دیگر ز بوسه بگذر و بگذار بگذرم.
با کاروان ناز رفتی چنان نسیم و پریدی چو مرغ بخت . در لحظـه وداع تو دور می شدی ز شعاع نگاه من ٬ اما نگاه من همه فریـاد درد بـود ٬ آوار رنـج بود که می ریخت بر سرم .
هستم بر این امید که روز دگر رسد . ناگاه در گشایم و بینم تو آمدی در جامه ای سپید تر از روی مهتاب ٬ با چهره ای گشاده تر از روی آفتاب ٬ آنگاه نگاه گرم تو چون قطره شراب در چشم من چکد
لبهای ما به شوق و تمنا به هم رسد اشک امید بر سر مژگان ما خزد
خون نشاط در رگ لبهای ما دود کاری کنی به بوسه که دم بر نیاورم
اما در این امید به خود گویم:
ای دریغ ٬ آیا شود که شاد کند بار دگرم . این نیست باورم
نوشته ای از B
مامن سادگي و صداقت مانوس پاكي و نور
مبالغه آفرينش مبشر سخاوت
مبعوث نجابت ميراث خوبي
محدث همزبوني محمل مهربوني
مهمان ماندني مكرر با طراوت
مركب عشق مرهم تنهايي
مژده زندگي ام مسيح هستيم
معلم پاكي معرف شادماني
معناي خوبي مهكامه زندگي
معطر ماندني معمار عاطفه
ماهكم مريم محبوبم ميلادت مبارك
مطلب شنيدني معبر مهرورزي
مائده بهشتي مام مهرباني
مالك دل ماحصل عشق
مرهم بي كسي مجال زندگي
مخلوق پاكم مجاور دلم
مريم مهربانم ميلادت معطر باد
خاتون خوب بهمن ماه. مريم عزیزم
گل هاي سپيد ياس همه از ميلاد تو مي گويند
كودكي هاي عشق سرود سبز ميلاد تو را مي سرايند
ميلاد تو
رويش عطوفت
آبشار شكر
گلخنده برف هست
بركه زلال نور
ترنم باران
و سروش بهار است
تبسم شبنم است
و همهمه شعف و تولد زندگي
ميلاد شكرينت مبارك
روز خوب ميلادت را در كوچه باغ هاي عطر آگين سپيد بهمن بايد فرياد زد
آه مريم اي مولود معطر سپيد ترين ماه خدا
اي زاده مهرباني ها
ميلادت بر ما مبارك
کاش نسیم بودم تا صورتت را نوا...
آخرین بیت شعری که برام فرستاد و من آرزو می کردم کاش واقعا باران یا نسیم یا هر چیز دیگه ای
که می تونست این قلبه خسته ی منو آروم کنه باشه کاش برای ابد ... تا آخر دنیا در کنارم بود
دوباره یاده آرزوهای از دست رفته ام افتادم کاش هیچ وقت پایانی نبود ما آدما همیشه به اول راه
فکر می کنیم هیچ وقت به آخر جاده فکر نمی کنیم وقتی که رسیدیم به آخر میگیم ای وای تموم
شد و چه زود تموم شد انگار که همین دیروز بود که شروع کردیم دیگه به آخر این همسفری رسیدیم
هر کی باید بره دنبال زندگی خودش این سوال تو ذهنمه یعنی دوباره تو یک مسیر قرار می گیریم
یا اینکه نه و من همین الان با تمامه وجودم می خوام که دوباره تو یک مسیر تو یک راه تو یک جاده
در کنار هم باشیم برای همیشه دوستت خواهم داشت

خیلی دور شدم از آرزوهای بچگی اون چیزی که می خواستم نشدم نمی دونم چرا کجا کوتاهی
کردم الان که اینا رو می نویسم احساس پیری احساس سرشکستگی و خیلی چیزهای دیگه که
تو قلبم هست می کنم احساسات بد چرا این آسمون نمی باره چرا خودشو سبک نمی کنه
خدا کنه آسمون بباره شاید منم آروم بشم برام دعا کنید دعا کنید که خدا یه نگاه کوچیک بهم بکنه
یک دنیا دوستون دارم روزهای خوب و بدی را پشت سر گذروندم اما تموم شد و الان
برگشتم پیش شما دوستای خوبم
تو آمدی زدورها
و دورها
زسرزمین عطرها
نورها
نشانده ای مرا اکنون
به زورقی
زعاج ها زابرها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر
شعر ها و شورها

آوای تو می خواندم از لابتناهی
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو به من می رسد از دور
دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی
سلام دوستان عزیز من یک مدتی نیستم دراولین فرصت ممکن برمی گردم و
از یک چیز مطمئنم که دلم برای همتون تنگ میشه
براتون روزهای خوشی رو آرزو می کنم
و به امید دیدار

ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
حیف باشد مه من کین همه از مهر جدایی
گفته بودم جگرم خون نکنی باز کجایی
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
هزاران صدای خوش زنده
با هزاران گام خسته و برهنه می گذرد
در کوچه های سرد و خالی شهر من
صداست که منتظر است
خاطره ها بر خواب رفته اند
و من هنوز منتظر پشت پنجره بسته
به انتظار نشسته ام


خوابیده بودم؛
در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم
. به هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من و یکی مال خدا.جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم
. خاطرات خوب، خاطرات بد، زیباییها، لبخندها، شیرینی ها، مصیبت ها، ... همه و همه را می دیدم.اما دیدم در کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پا است
. نگاه کردم، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند. روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها، دردها، بیچارگی ها.با ناراحتی گفتم
: روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری. هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی و من با اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم. چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد
. لبخندی زد و گفت: فرزندم! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود. در شب و روز، در تلخی و شادی، در گرفتاری و خوشبختی.من به قول خود وفا کردم
.هرگز تو را تنها نگذاشتم
. هرگز تو را رها نکردم.حتی برای لحظه ای،
آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی، جای پای من است، وقتی که تو را به دوش کشیده بودم
!!با مرور خاطرات ديروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگين
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط ميروم ..فقط ميدوم
ياسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را ميخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه ميگيرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدايی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سيب سرخ اميد
يادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم

رو پیدا نمی کنم که باهاش درد دل کنم به غیر از اینجا کاش آدما اینقدر مغرور نبودند ای کاش
فقط یک ذره به دیگران فکر می کردند به کسانی که دوستشون دارند نمی دونم این غرور چیه
همین غرور باعث جدایی ما آدما میشه نمی دونم دیگه چی بگم بعد از این همه وقت حالا هم که
اومدم غصه هامو اوردم خوب چی کار کنم جایی نداشتم که برم کاش اینقدر مغرور نبود و به من هم
فکر می کرد کاش می دید که داره خردم می کنه
تو وجود داری همه جا هستی می دونم ازم دلخوری که چرا برای یک مدت فراموشت کردم چرا اینقدر
خودمو تو این دنیا سرگرم کردم که فراموشت کنم می دونم دلخوری فقط می خوام بگم منو ببخش
من به تو نیاز دارم می دونم همیشه میام میگم منو ببخش وقتی که دیدم بخشیدی دوباره میرم
اما الان می خوام که پیشم باشی در کنارم باشی در وجودم باشی در قلبم باشی با نور خودت در
قلب من بتاب قلب من به روشنایی تو نیاز داره به تو نیاز داره به خوبیات به مهربونیت به بخششت
فقط اومدم بگم که خیلی شرمندم منو از خودت نرون دوباره به من زندگی ببخش دوباره به من امید
بده بهم بگو که خوبی هم وجود داره زیبایی مهربونی پاکی بگو که وجود داره بگو که هنوز دوستم داری
بگو که دوباره بهم نگاه می کنی بگو که منتظرم بودی که برگردم ببین حالا برگشتم اومدم پیش خودت
پس قبولم کن منو ببخش به خاطر بدیهام به خاطر فراموش کردنت من تو رو دوست دارم تو رو دوست
دارم به اندازه تمام عاشقان دوباره منو عاشق کن عاشق خودت عاشق خودت
دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

عهد ممی بندم
نهایت شادی رابه تو هدیه کنم.
عهد می بندم
نه در صداقت تو شک کنم و نه بی اعتماد،
بلکه حیات تورا با رشد و ژرفای بیشتری غنا بخشم.
عهد می بندم
هرگز تلاش نکنم تا تو را تغییر دهم
بلکه تغیراتی را که خود می پذیری
بپذیرم
و محبت تورا می پذیرم بی آنکه دغدغه فردا داشته باشم،
چون می دانم
فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت.
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند کین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از ترس آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
گرفتم من این نکته باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
